ماجرا دیروز1 پری
دیروز حالم بد بودتا صبح خوابم نبرد هی دلم و کمرم درد گرفت یهو دیدم انگار دسشویی دارم در حالی که نداشتم تا رفتم دسشویی دیدم ای وایییییییییی پری اومده اونم 7 روز زود تر خوابم میومد درد داشتم چشمام باز نمیشد امیدم رفته بود سرکار قش کردم خوابیدم تا وقتی اومد کم کم بلند شدم از جام ولی قیافم تابلو بود نمیتونستم از درد بلند شم خوشحالو خندون اومد خونه اومد خودشو لوس کنه که اره من روزه هستمو من نازشو بکشم ولی من حرف نمیتونستم بزنم یه نیم ساعتی لو ندادم جریانو اونم هی حال فولیا رو میپرسید هی دست میکشید روشیکمم داشت اواز میخوند که دیدم نمیشه نگم مونده بودم چطوری بگم اشک تو چشمام جمع شده بود هنوز میخواستم حرف...
نویسنده :
صبا بانو
17:43










